دردی که هرچی میگذره سبک نمیشه و هی شاخ و برگش اضافه میشه
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:06
امروز هم مثل خیلی روزهای دیگه با چشمهای پف کرده اومدم اداره ...دیشب بعد از اینکه از صحبت با خانم برادر برگشتم خونه و بهش گفتم چقدر حال و روزم از شرایطم بده و نگاه به لبخندها و نقابهای الکی که دارم نکنه ؛ اونقدر حالم برای خودم و روزگارم بد بود که اشکهام در کنترلم نبودند...جلوی آیینه با خودم حرف میزدم...
حقیقت تلخ
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:06
* خیلی راحت و عادی گفت که همه چیز براش تموم شده و وقتی هم که رابطه ای براش تموم میشه دیگه هیچ کاری با طرف مقابل نداره و الان تنها کسی که براش توی گروه مهمه برادر و خانم برادره و با اونها خوبه.گفتم آخه تا همین 6ماه پیش تو یه چیزای دیگه میگفتی و گفت اون مال قبل بود و تموم شد و الان هیچی نیست.. فکر کن ...
نوسان شخمی
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:06
*از این حال و هوای متغیر خودم خیلی خیلی خسته شدم..یه روز اینقدر عالی و پرانرژی و پر انگیزه ام و خیالم راحته که همه چیز برام خوب پیش میره و زمان آیندهش یهو بی انرژی ترین و ناامید ترین آدم روی زمین میشم که یه نفر بهم بگه بالای چشمت ابرو ،میزنم زیر گریه... یه روز مطمینم که نمیتونه قسر در بره یا همه چیز...
دی ماه پر حادثه..!
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:06
اینقدر این روزها عجیب و همراه با خبرها و تحلیلهای تلخ میگذره که نمیدونم روز بعد یا حتی چند ساعت دیگه اوضاعمون چطور خواهد بود...سر اتفاقاتی که هفته سوم دی پیش اومد و کلی آدم مُردند جو جامعه ملتهبه و از اونورم همش احتمال حمله ا م ر ی کا هست و مخصوصا این آخر هفته گویا تکلیف مشخص میشه ... میدونم که کاری...
چی شد و چی گذشت و
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:06
* از آخرین بار که اینجا نوشتم بهمن ماه تا الان کلی اتفاقاتی افتاد که ..از ج ن گ و استرسهاش و اتفاقات عجیب و شبها و روزهای دلهره آوری که گذروندیم تا عمل کمر مامان بلافاصله بعد از آتش بس که فرصت یه استراحت روحی و فکری هم بهمون نداد تا آخرین داستان و مبحث پیامک تهدید عجیبی که روز عید قربان گرفتم و...را...
مودی ترین مردادی عالم
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:06
یه جوری مودِ روح و روانم عوض میشه که انگار صدتا خردادی باهم دارند توی وجودم بندری میزنند و من هم گیر کردم بینشون:) یه وقتایی خصوصا شبها بسیار دلتنگ، غمگین ، ناامید ،خشمگین ، عاشق و بی تاب هستم و مدام دنبال یه حال خوب و یه نشونه برای ادامه دادن میگردم و تا تقی به توقی میخوره اشکهام میاااااد ؛ یه وقتا...
انرژی خوار
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:06
نمیدونم از پریشب تاحالا چی اینقدر انرژی منو خورده و اینطوری مضطرب و کلافه و عصبی ام...رفتار خ برادر که خیلی بد بود اما بدتر از این رو هم قبلا دیده بودم و ازش عبور کرده بودم..شاید بیشتر از اینکه به خاطر حسادتش رابطه منو با برادر و جمع و شخص موردنظر خراب کنه حالم بده.. یا از حرفای دم آتیش اون بنده خدا...
سکوت در حین طوفان
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 15:54
به ظاهر دارم زندگیمو میکنم ؛ سرکار میرم ، غذا درست میکنم ، باشگاه میرم ، با خانواده معاشرت میکنم ، پادکست به دردبخور گوش میدم و ...اما درونم یه جنگ و ناآرومی زیادی وجود داره...اینکه باید تظاهر کنم آرومم و همه چیز عادیه و اصلا مهم نیست که یه آدم بیشعوری دست پیش رو گرفته و کلا خبری ازش نیست و منم آخری...
عجیب اما واقعی :)
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 12:39
علی رغم تمام سنت شکنی هایی که کردم و علی رغم تمام خط قرمزهایی که اینمدت رد نکرده بودم و رد کردم اما اصلا از اینکه این ریسک رو توی زندگیم کردم ناراحت نیستم:)یعنی باید حتما ته این ارتباط رو میدیدم تا مطمین بشم که این آدم ؛ آدم زندگی من نیست و الکی حسرت نخورم که اگر من فلان مدلی بودم شاید چیزی فرق میکر...
خارشهای مغزی متنوع
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 12:39
*کم با خودم جنگ داشتم ،چندروزه باز علی سروکله اش پیدا شده...تنها جایی که بلاک نیست توی "بله" است و شنبه یه پیام بلندبالا نوشته که چقدر جای من توی زندگیش خالیه و دلش تنگ شده و قدر منو تازه فهمیده و بهش یه فرصت دیگه بدم و اینطورچیزا...دیروز هم سه تا غذا فرستاده بود درخونه مامان...امیر میگه اگه نمیخوای...
بی لیاقت
-
تاریخ: 1403/2/1 ساعت: 14:40
الان دیگه به یقین رسیدم که اگر اومد جلو صرفا برای رفع کنجکاویش بود که ببینه این آدمی که اینقدر راه به کسی نمیده و به قول خودش چهارچوب داره ؛ در خلوت چطوریه و وقتی کنجکاویش رد شد اونقدر بدجنسی و نامردی توی وجودش بود که علی رغم تمام حرفها و درددلها و گلایه هایی که بهش کردم ؛ کاملا ایگنور کرد منو و انگ...
-
تاریخ: 1403/2/1 ساعت: 14:40
پسفردا اول ماه رمضون می باشد و به حول و قوه الهی در شاکی ترین و بی حوصله ترین و بی انگیزه ترین موقعیت این چند ساله نسبت به مسایل مذهبی هستم...خیر سرم همین هفته پیش چند بار با حال خوب مناجات شعبانیه رو خوندم و کیف کردم از مضامینش ..اما راستش یه جورایی دیگه نمیتونم خودم رو گول بزنم و ادای آدمهای با ای...
درد دل ؟؟!!با کی؟؟؟ با دیوار بهتره تا با اون...
-
تاریخ: 1403/2/1 ساعت: 14:40
*دیشب بعداز اینکه بُرد یخچال سوخت و کلی گوشت و مرغ ریختم دور و نگران خراب شدن آمپولهای چشمم هم بودم ؛ در شرایطی که بارها و بارها حرفام با امیر رو توی ذهنم مرور کرده بودم , درخصوص اتفاقات سفر به جنوب با امیر صحبت کردم و طبق معمول نتیجه به جای اینکه خوب و آرامش بخش باشه از گفتن خارشهای مغزی ؛ با کلی م...
فرشته ؟؟!!! عجیب و دردآوری به نام مادرمن
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 20:13
*به طور حتم و با قطعیت میگم که یه بخش زیادی از حال بدیها و ناراحتیهای روزمره و روزگار من تقصیر مادر محترمه:((((یعنی استاد گند زدن به اعصاب و روان ...صبح شنبه 30دی در یک اقدام سریع السیر برای ساعت 8 شب بلیط هواپیما به مشهد گرفتم و فرداش ساعت 10.5 هم بلیط برگشت و یه ده ساعتی خیلی خوش و سرحال و شنگول ت...
:((((
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 20:13
تنهایی داره خفه ام میکنهیه وقتایی مثل امروز که حالت واقعا خوب نیست ؛ حالا به هر دلیلی ..شاید پریود شاید رفتار آدمها شاید روزگار شاید هر دلیلی داشته باشه و پر از بغض و اشک هستی و هرچی فکر میکنی نمیتونی به هیچ کسی زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی ؛ خفه خون میگیری و میریزی توی خودت....حالم واقعا خوب نیست ..خس...
خلاص میشم؟؟
-
تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 20:13
*دوشنبه سی ام بهمن ؛ یه مطلبی اینجا نوشتم که احتمالا صبح روز دوشنبه بوده چون به واسطه همون حال بدی که داشتم و کلافگی و عصبانیت زیادی که از یه فرد توی محیط کار هم مدتها روی سینه ام سنگینی میکرد , ظهر حالم بد شد .حمله عصبی که فقط خودمو کنترل میکردم داد نزنم و اتفاقا همون کسی که باعث حال بدم شده بود رو...
اگر سر این حماقت خود ؛ جان دهم ، رواست...:
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 14:16
* و دوباره که نه !! چندین باره برمیگردم توی غارم...خسته , زخمی , زخمی زخمی زخمی...یه مدت فکر کرده بودم هوای بیرون از غار عوض شده و اوضاع تغییر کرده ...اما با یه زخم تازه و عمیق دیگه برگشتم سر جای اولم...اشتباه کردم اومدم بیرون...اشتباه کردم که نشونه ها رو واقعی دیدم و فکر کردم این بار با دفعات قبل ف...
فرشته ؟؟!!! عجیبی و دردآوری به نام مادرمن
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 14:16
*به طور حتم و با قطعیت میگم که یه بخش زیادی از حال بدیها و ناراحتیهای روزمره و روزگار من تقصیر مادر محترمه:((((یعنی استاد گند زدن به اعصاب و روان ...صبح شنبه 30دی در یک اقدام سریع السیر برای ساعت 8 شب بلیط هواپیما به مشهد گرفتم و فرداش ساعت 10.5 هم بلیط برگشت و یه ده ساعتی خیلی خوش و سرحال و شنگول ت...
ترس
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 15:11
میدونی کجای قصه ترسناکه؟؟؟اینکه فکرکنی قراره تا آخرش همینطوری پیش بره...همبنقدر تنها و بی انگیزه و ناامید....ترسناکه..خیلی خیلی ترسناکهو میترسم از اینکه قرار نباشه ورق برگرده....کاش جرات تموم کردنش رو داشتم
اینم داستان جدید ما
-
تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 21:58
گاهی واقعا فکر میکنم از اتفاقات زندگیم باید یه کتاب نوشت....درسته که همه فکر میکنند که زندگی خاص و متفاوتی داشتند اما خداییش اینقدر اتفاقات این زندگی عجیب غریب پیش رفته و آدمهایی توی مسیرم قرار گرفتند که اصلا و ابدا فکر نمیکردم روزی روزگاری کنار هم قرار بگیریم ؛ در بهت و حیرت می باشم...گاهی انگار یه...