پسفردا اول ماه رمضون می باشد و به حول و قوه الهی در شاکی ترین و بی حوصله ترین و بی انگیزه ترین موقعیت این چند ساله نسبت به مسایل مذهبی هستم...خیر سرم همین هفته پیش چند بار با حال خوب مناجات شعبانیه رو خوندم و کیف کردم از مضامینش ..اما راستش یه جورایی دیگه نمیتونم خودم رو گول بزنم و ادای آدمهای با ایمان و ...در بیارم...درون من واقعا از اتفاقات این 14سال اخیر شاکیه و خسته است از همه چیزهایی که ازش خواسته و دقیقا برعکسشو بهش داده...یعنی شکایتم بیشتر از اینه که میگم حتی توی مرام و معرفت بین انسانها وقتی یکی به خاطر یکی دیگه یه کاری رو انجام میده ؛ توی روابط انسانی ؛ اخلاق میگه که طرف بالاتر هوای این یکی رو داشته باشه ..درسته که خیلی جاها اون بخش رحمان بودن که شامل حال همه میشه شامل حال ما هم شده و بهمون لطفهای زیادی داشته .اما مثل اینه که توی همه غذاهای که برات فرستاده ؛ نمکش رو یادش رفته باشه بفرسته..تو هی میگی دمت گرم که من از گشنگی نمردم اما نمکش کم بود...خوب چی میشد مثل خیلی های دیگه اون نمک رو هم میفرستادی و خلاص...چقدر دیگه باید ضجه بزنم و حالم بد بشه و التماست کنم که اون تغییره ایجاد بشه...وقتی تویی که آوازه رحمان و رحیم بودنت همه دنیا رو برداشته ؛ ترجیح میدی دعاهامو بیخیال بشی و منو توی چالشی ترین اتفاقات و روابط انسانی گیر بندازی , دیگه از بندگان درب و داغونت چه توقعی داشته باشم...
خلاصه که هیچ حال و هوای ماه رمضونم نیست ..دلم گرفته و داغونم ...از این دور و تسلسلی که زندگیم توش گیر کرده و اسباب و مسببات تغییرش فقط دست خودشه و لاغیر...
اگه اون میخواست مثل خیلی های دیگه میتونستم رفیق (رفقای ) موافق پیداکنم و یار موافق داشته باشم و روزگارم به این سگی نباشه که وقتی توی جمع میبینم یکی توی دل یکی دیگه است ؛ اینقدر احساس خفگی و بغض داشته باشم و مرتب با خودم توی جنگ باشم که مگه تو چیت از اینا کمتره؟؟؟
آها یادم اومد من حجااااااب دارم و مثل خیلی از این قرتیها نمیتونم خیلی کارها بکنم که تنها نمونم و
این حجاب رو به خاطر چیزی یا کسی یا عقیده ای گذاشتم که فکر میکردم در جهت رضایتش دارم پیش میرم و اونم بلخره یه جایی هوامو داره و نمیذاره در بمونم
اما خیلی شیک و مجلسی منو انداخته لای یه سری آدمهایی که از سر ناچاری و تنهایی مجبورم باهاشون بگردم که آخرین چیزی که براشون مهمه این حجاب و اعتقادات و سایر مسایله..
شاکیم..خسته ام...از حرف زدن ..از خواستن..از منتظر بودن..از بیخیالی طی کردن ظاهری ...فقط دارم روزهامو میکشم تا زودتر تموم بشه و پیمونه پُر بشه و خلاص...دیگه هیچی برام انگیزه نیست...حتی سفر و بیرون رفتن..چون مدام آدمهایی جلوی چشمم هستند که واسه خودشون عشق و حال میکنند و همیشه هم یکی ور دلشونه.
والسلاااام.
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم