امروز هم مثل خیلی روزهای دیگه با چشمهای پف کرده اومدم اداره ...دیشب بعد از اینکه از صحبت با خانم برادر برگشتم خونه و بهش گفتم چقدر حال و روزم از شرایطم بده و نگاه به لبخندها و نقابهای الکی که دارم نکنه ؛ اونقدر حالم برای خودم و روزگارم بد بود که اشکهام در کنترلم نبودند...جلوی آیینه با خودم حرف میزدم و گریه میکردم...: از اینکه توی این شرایطی که به سختی داشتم زندگی رو ادامه میدادم به آدمی اعتماد کردم که یه قالتاق به تمام معنا بود و درحالیکه اینور دم از دوست
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
* خیلی راحت و عادی گفت که همه چیز براش تموم شده و وقتی هم که رابطه ای براش تموم میشه دیگه هیچ کاری با طرف مقابل نداره و الان تنها کسی که براش توی گروه مهمه برادر و خانم برادره و با اونها خوبه.گفتم آخه تا همین 6ماه پیش تو یه چیزای دیگه میگفتی و گفت اون مال قبل بود و تموم شد و الان هیچی نیست..
فکر کن یعنی بند بند وجودم داشت از هم جدا میشد وقتی اینقدر راحت گفت همه چیز براش تموم شده...اونهمه خواستن و اصرار همه اش الکی و بادهوا بوده و صرفا یه کنجکاوی یا یه بازی یا هرچیز دیگه ای غیر از محبت و دوست دا
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
*از این حال و هوای متغیر خودم خیلی خیلی خسته شدم..یه روز اینقدر عالی و پرانرژی و پر انگیزه ام و خیالم راحته که همه چیز برام خوب پیش میره و زمان آیندهش یهو بی انرژی ترین و ناامید ترین آدم روی زمین میشم که یه نفر بهم بگه بالای چشمت ابرو ،میزنم زیر گریه... یه روز مطمینم که نمیتونه قسر در بره یا همه چیز الکی و شخمی نیست و دنیا حساب کتاب داره... یه روز میبینم اینا همش توهمات خودمه و اون داره راحت زندگیشو میکنه و اصلا براش مهم نیست حال من چطوریه یا چقدر اوضاع روحیم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
اینقدر این روزها عجیب و همراه با خبرها و تحلیلهای تلخ میگذره که نمیدونم روز بعد یا حتی چند ساعت دیگه اوضاعمون چطور خواهد بود...سر اتفاقاتی که هفته سوم دی پیش اومد و کلی آدم مُردند جو جامعه ملتهبه و از اونورم همش احتمال حمله ا م ر ی کا هست و مخصوصا این آخر هفته گویا تکلیف مشخص میشه ... میدونم که کاری از من برنمیاد ونباید درگیر گزارشها و مسایلش بشم ، بلاخره یه چیزی میشه یا میزنه یا نمیزنه و کاش از این بلاتکلیفی دربیاییم ..اما باز حالم از جماعتی که منتظرند مثلا با
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
* از آخرین بار که اینجا نوشتم بهمن ماه تا الان کلی اتفاقاتی افتاد که ..از ج ن گ و استرسهاش و اتفاقات عجیب و شبها و روزهای دلهره آوری که گذروندیم تا عمل کمر مامان بلافاصله بعد از آتش بس که فرصت یه استراحت روحی و فکری هم بهمون نداد تا آخرین داستان و مبحث پیامک تهدید عجیبی که روز عید قربان گرفتم و...راستش این روزها برام خیلی عجیبه..احساسات متناقضی دارم طبق معمول..تازه بعداز یکسال یه پست توی اکسپلورر اینستا اومد برام که بهم فهموند دلیل تمام اون استوری سین کردنهاش چی بود و یا تازه دارم دلیل خیلی از ک
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
یه جوری مودِ روح و روانم عوض میشه که انگار صدتا خردادی باهم دارند توی وجودم بندری میزنند و من هم گیر کردم بینشون:) یه وقتایی خصوصا شبها بسیار دلتنگ، غمگین ، ناامید ،خشمگین ، عاشق و بی تاب هستم و مدام دنبال یه حال خوب و یه نشونه برای ادامه دادن میگردم و تا تقی به توقی میخوره اشکهام میاااااد ؛ یه وقتایی هم خصوصا روزها در مرحله دایورت دقیق که شد شد ؛ نشد هم نشد به ت خ م م ... یه به درک گنده حواله میدم به هرچی شده و نشده....
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
نمیدونم از پریشب تاحالا چی اینقدر انرژی منو خورده و اینطوری مضطرب و کلافه و عصبی ام...رفتار خ برادر که خیلی بد بود اما بدتر از این رو هم قبلا دیده بودم و ازش عبور کرده بودم..شاید بیشتر از اینکه به خاطر حسادتش رابطه منو با برادر و جمع و شخص موردنظر خراب کنه حالم بده.. یا از حرفای دم آتیش اون بنده خدا که استرس انداخت توی جونم انگار که با یکی داستانی داره و طرف منو میشناسه ...اما بیشترینش دلتنگی برای اصل مساله است .
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم