خرید بک لینک

* هزار بار خواستم اینجا بنویسم هی نشده که نشده .. الان بین کارهام گفتم تا باز یه کار دیگه پیش نیومده و از ذهنم نرفته حتما حتما ثبت کنم اینجا که :

امروز صبح قبل اینکه از خواب بیدارشم ؛ خواب 1 رو دیدم که با یه کت و شلوار خوشگل راه راه که همیشه تنش میکرد و توی عکس روی میز محل کارم هم همون تنشه ، ایستاده برای برگزاری مراسم یادبود پدربزرگم (کنارش بقیه عموهام هم بودند) و وقتی من رسیدم و از ماشین پیاده شدم ، حسابیه حسابی بغلش کردم و بیشتر از دلتنگی دیدن بابا توی بغلش گریه کردم .بغل کردن دوباره بابا ،ارزویه که همیشه دارم و وقتی توی خواب بغلش کرده بودم اصلا اصلا دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون اما چون برای ادامه مراسم باید میرفت ؛ مجبور شدم :( ..

صبح که بیدار شدم نمیدونستم توی خواب این اتفاق افتاده یا توی واقعیت قبلنها بوده و الان داره یادم میاد.(اینقدر که برام تصویرش واضح و شفاف بود)...

اومدم اداره یه خیرات کوچیک براش دادم و از صبح هربار که از کار فراغی پیدا میکنم به اون حال خوشی که موقع بغل کردن بابا داشتم فکر میکنم و اینکه چقدر چقدر چقدرررررررررر دلم برای بودنهاش تنگ شده

:: موضوعات مرتبط: بابا

برچسب: نویسنده: کیان مقدم تاريخ: جمعه 13 فروردين 1400 ساعت: 3:01

صفحه بندی