*جمعه صبح 14 دی پدربزرگِ خانم برادرم فوت کرد...از اون پیرمردهای سرشناس و بزرگ زاده و مُدبر که رسم بزرگی رو خوب بلد بود ، به قول معروف زیرسایه اش کلی آدم زندگی میکردند و دلشون به بودنِ این مرد گرم بوده ؛برای مراسمش اونقدر شلوغ شده بود که انگار کل شهرشون اومده بودند و همه می شناختندش..
البته که من تا دیروز نتونستم توی هیچ کدوم از مراسمهاش شرکت کنم اما چون زیاد دیده بودمش غم رفتنش برام طوری بود انگار پدربزرگ خودم فوت کرده.. دیروز که رفتم مسجد میدونستم مادر خانم برادرم خیلی بی تابی میکنه و از قبل خودمو آماده کرده بودم که من قوی باشم و حال بدی نکنم و بتونم خودم رو کنترل کنم .....
تا منو دید انگار که دوباره داغی که به دلش نشسته شعله ور شده باشه ،شروع کرد به ناله کردن(از بس گریه کرده بود صداش درنمی اومد دیگه) و گریه و بی تابی؛که این سالهایی که دخترش عروس خانواده ما شده چون میدونسته من چقدر به بابام وابسته بودم و چقدر جاش برام خالیه ،همیشه به بچه هاش تذکر میداده جلوی من خیلی دور و بر باباشون نچرخند و حواسشون به دل من باشه و چقدر برای غصه های من ناراحت بوده ولی حالا که خودش هم شبیه من بدون پشت و پناه شده تازه حال واقعی منو فهمیده..بی تابیهاش بیشتر شد و هی سعی کردم آرومش کنم درحالیکه خودم چقدر بغض و داد و غصه و گریه داشتم ...تک تکشون رو بغل کردم و همدردی کردم اما غافل بودم از طوفانی که توی خودم درحال شروع شدنه...
دیشب وقتی برگشتیم چون راه برگشت هم طولانی بود خیلی خسته شده بودم..چشمام هم به خاطر گریه میسوخت و به سختی باز بود..اما چون امیر میخواست فردا عدسی براشون بپزه و ببره تا همشون که گلوهاشون گرفته یه کم حالشون بهتر بشه ؛ بیدار موندم و کمک مامان و امیر کردم... آخرشب که رفتم بخوابم اون طوفانی که تمام مدت کنترلش کرده بودم شروع کرد به ویران کردن همه جون و توانم..هرچی تلاش کردم کنترلش کنم و حالم خوب بشه ؛ نشد که نشد..ناملایمات و سختیهای این چندسال هم یکی یکی جلوی چشمهام رژه میرفت و دیگه نتونستم ساکت بمونم ، شروع کردم به فریاد زدن...طوری که امیر از طبقه بالا سراسیمه خودشو رسوند پایین و ....
بعداز رفتن بابا و مراسمهاش این اولین بار بود که توی خونه و جلوی امیر و مامان اینطور بی تابی میکردم..همیشه باید حواسم به مامان میبوده که حالش بد نشه و این بی تابیهام توی خلوتها و تنهاییهای خودم بوده...اما دیشب هرکاری کردم نتونستم دلتنگیها و فریادها و حال بدیهایی که مدتهاست هی پرتشون کرده بودم پشت ذهنم رو کنترل کنم و دلتنگی و جای خالی بابا همه جون و تنم رو سوزوند و با فریاد هایی که میزدم از وجودم خالی میشد..
و حالا امروز صبح با چشمهای پف کرده ؛ بدون انرژی دوباره سر خودم رو به کار روزمره و ...گرم کردم تا کی و کجا باز دوباره تمام دردهای این چندسال مثل دیشب یه آتشفشان بشه ؛ بسوزونه و خالی بشه...
* اتفاقاتی که این 6سال برای من افتاده هرکدوم به تنهایی برای از پادرآوردن یه آدم کافیه وای به اینکه همشون باهم سرم بیاد و اگه خدا خودش حواسش بهم نبود و یه جاهایی یه تنفسهایی برام باقی نمیذاشت تا الان حتما یه بلایی سر خودم آورده بودم...:)
برچسب:
نویسنده: کیان مقدم